توفیقات

سؤال معنى نعمتهاى توفیقی )موفقیت( که بازگشت آن به هدایت و رشد و تسدید و تأیید است چیست؟


جواب بدان که از توفیق هیچ کس بی نیاز نیست. و آن عبارت است از تألیف و تلفیق میان ارادت بنده و میان قضا و قدر خداى. و این خیر و شر و سعادت و شقاوت را شامل باشد، و لیکن به جریان عادت مخصوص شده است به چیزى که از قضا و قدر خداى موافق سعادت و خوشبختی باشد، چنانکه الحاد عبارت است از میل، پس مخصوص شده است به میلى که از حق سوى باطل باشد، و همچنین ردّت«231»، و پوشیده نیست که به توفیق حاجت است. و براى آن گفته‏اند:

         إذا لم یکن عون من الله للفتى             فأکثر ما یجنى علیه اجتهاده‏

  چون جوانمرد را از خداى یارى نباشد، پس بیشتر آن چه بر او جنایت کند کوشش او باشد.

و اما هدایت هیچ کس نتواند که سعادت طلبد مگر بدان. زیرا که داعیه آدمى گاه باشد که به صلاح آخرت او مایل بود، و لیکن چون آن چیز را نداند که صلاح او در آن باشد، یا فساد را صلاح پندارد، مجرد ارادت او را کجا سود دارد. پس در ارادت و قدرت و اسباب فایده‏اى نیست مگر پس از هدایت. و براى آن موسى- علیه السلام- جواب گفت فرعون را چون گفت او را: فَمَنْ رَبُّکُما یا مُوسى‏؟ قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطى‏ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏،«232» اى، پروردگار ما اوست که همه مخلوقات را به اتفاق آفرید بر هیئتى که آن اکمل وجوه امکان است. پس کار بستن آن راه نمود و گفت: وَ لَوْ لا فَضْلُ الله عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکى‏ مِنْکُمْ من أَحَدٍ أَبَداً وَ لکِنَّ الله یُزَکِّی من یَشاءُ،«233» اى، اگر نه فضل و رحمت خداى باشد بر شما هیچ کس از شما هرگز پاک نشود و لیکن خداى- عز و جل- پاک گرداند از گناه و بزه آن کس را که خواهد. و پیغامبر- صلى الله علیه و سلم- گفت: ما من احد یدخل الجنّة الاّ برحمة الله تعالى، اى، هیچ کس نیست که در بهشت رود مگر به رحمت خداى- عز و جل- اى، به هدایت او. و گفتند: یا رسول الله، تو هم نروى؟ گفت [136] و لا انا، اى، من هم نروم. و هدایت را سه مرتبه است.

یکى دانستن راه نیکى و بدى، که در قول حق تعالى اشارت بدان است: وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ.«234» و بارى تعالى بر همه بندگان خود بدان انعام فرموده، بر بعضى به عقل و بر بعضى بر زبان پیغامبران. و براى آن گفت: وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏،«235» اى، اما ثمود را دعوت کردیم و دلالت فرمودیم، پس کفر را بر ایمان اختیار کردند. و اسباب هدایت پیغامبرانند- علیهم السلام- و کتابها و بصایر عقلها. و آن مبذول است. و از آن مانع نباشد مگر حسد و کبر و دوستى دنیا و سببهایى که دل را کور گرداند اگر چه چشمها کور نباشد. و از جمله چیزهایى که کور گرداند ألف و عادت است، و دوستى استصحاب آن. و قول حق تعالى:

                        ترجمه‏احیاءعلوم‏الدین، جلد4، ص: 186

إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ«236» عبارت است از آن. و قول حق تعالى: وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‏ رَجُلٍ من الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ«237» عبارت از کبر است. و قول او: أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ«238» عبارت از حسد است. پس این چیزهاى کور کننده است که مانع راه یافتن شده است.

و هدایت دوم وراى این هدایت عام است. و آن هدایت آن است که حق تعالى بنده را حالا بعد حال بدان مدد فرماید، و آن ثمره آن مجاهده است. چنانکه گفته است: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا.«239» و مراد از قول حق تعالى: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً«240» آن است.

و هدایت سوم وراى دوم است. و آن نورى است که در عالم نبوت و ولایت پس از کمال مجاهده اشراق پذیرد. پس بدان راه یابد به چیزى که به عقلى که تکلیف بدان حاصل شود و تعلم علمها بدان ممکن گردد بدان راه نیابد. و آن هداى مطلق است، و آن چه جز آن است حجاب و مقدمات آن است. و او آن است که حق تعالى به تخصیص اضافت او را مشرف گردانیده است، اگر چه همه از جهت اوست، و گفته: قُلْ إِنَّ هُدَى الله هُوَ الْهُدى‏.«241» و اوست که او را حیات خوانده است در قول خود: أَ وَ من کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی به فی النَّاسِ.«242» و در قول خود: أَ فَمَنْ شَرَحَ الله صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ من رَبِّهِ.«243»

و اما رشد بدان عنایت الهى مى‏خواهیم که آدمى را معونت کند چون روى به مقاصد خود آرد، و بر آن چه صلاح اوست وى را قوّت دهد، و از آن چه فساد او در آن است او را سست گرداند. و آن از باطن باشد، چنانکه حق تعالى گفت: وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ من قَبْلُ وَ کُنَّا به عالِمِینَ.«244» پس رشد عبارت است از هدایتى که باعث باشد بر جهت سعادت، و محرّک سوى آن. چه کودک چون بالغ شود با آن که دانا باشد به حفظ مال و طرق تجارت و الفختن«245»، و لیکن چون تبذیر کند و نماى«246» مال نطلبد، او را رشید نخوانند، نه براى عدم هدایت، بلکه به سبب قصور هدایت او از آن که داعیه‏اى او را بجنباند. چه بسیار شخص باشد که اقدام نماید بر چیزى که داند که وى را زیان دارد، او را هدایت داده باشند و از جاهلى که نداند که زیان دارد بدان متمیز باشد، و لیکن وى را رشد نداده باشند. پس رشد بدین اعتبار کامل‏تر از مجرد هدایت است سوى وجوه کارها، و آن نعمتى عظیم است.

و اما تسدید توجیه حرکتهاى اوست سوى صوب مطلوب، و میسر شدن آن او را تا بزودى با استقامت در صوب صواب رود، که مجرد هدایت بسنده نبود، بلکه چاره نباشد از هدایتى‏

                        ترجمه‏احیاءعلوم‏الدین، جلد4، ص: 187

که داعیه را بجنباند و آن رشد است. و رشد بسنده نباشد، بلکه چاره نباشد از میسر شدن [137] حرکتها به مساعدت اندامها و آلت‏ها تا مراد از آن چه داعیه سوى آن منبعث شده است تمام شود. پس هدایت محض تعریف است، و رشد تنبیه داعیه است تا بیدار شود و بجنبد، و تسدید اعانت و نصرت است به جنبانیدن اندامها در صوب راستى.

و اما تأیید چنانستى که جامع همه است، و آن عبارت است از آن چه کار او را قوّت دهد به بصیرت از درون، و به قوّت گرفتن و مساعدت اسباب از بیرون. و مراد از قول حق تعالى: إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ«247» آن است، و عصمت بدان نزدیک است. و این عبارت است از جود الهى که در باطن پیدا آید، و آدمى بدان بر قصد خیر و گذاشتن شر قوّت یابد تا به حدى که چون مانعى شود غیر محسوس از باطن او. و حق تعالى به قول خود: وَ لَقَدْ هَمَّتْ به وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ«248» آن خواسته است.

پس آن است مجامع نعمتها. و هرگز راست نشود مگر بدانچه بارى تعالى بخشد از فهم صافى روشن، و سمع یاد گیرنده، و دل بیناى متواضع مراعى«249»، و معلم ناصح، و مال زاید از آن چه یابد که قاصر باشد از مهمات و قاصر از آن چه به بسیارى شاغل شود از دین، و عزّى که از سفه سفیهان و ظلم دشمنان نگاه دارد. و هر یک از این شانزده سبب سببها طلبد، و آن سببهاى دیگر طلبد تا در آخر به راهنماى متحیران و پناه مضطرّان رسد، و آن ربّ الارباب و مسبب الاسباب است. و چون آن سببها دراز است استقصاى آن را مثل این کتاب احتمال«250» نکند. پس باید که از آن نمونه‏اى یاد کنیم تا معنى قول حق تعالى: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ الله لا تُحْصُوها«251» دانسته شود.

بیان وجه نمودار از بسیارى نعمتهاى حق تعالى و تسلسل و بیرون آمدن آن از حصر و احصا

بدان که ما نعمتها را در شانزده نوع جمع کردیم، و صحت تن در نعمتهایى که در مرتبه پسین است گرفتیم. پس این یک نعمت را اگر خواهیم که سببهایى که بدان این نعمت تمام شود استقصا کنیم نتوانیم. و لیکن خوردن یکى از اسباب صحت است، پس باید که اندکى از جمله سببهایى که نعمت خوردن بدان تمام شود یاد کنیم. و پوشیده نیست که خوردن فعل است، و هر فعلى که از این نوع باشد حرکت بود، و هر حرکت که باشد آن را از جسمى متحرک- که آن آلت باشد- چاره نبود.

و از قدرت و ارادت بر حرکت و از دانستن مراد و ادراک آن چاره نبود. و خوردن را از خوردنى چاره‏

                        ترجمه‏احیاءعلوم‏الدین، جلد4، ص: 188

نیست، و خوردنى را از اصلى که از آن حاصل آید چاره نباشد، و آن را از صانعى که آن را اصلاح کند چاره نبود. پس باید که اسباب ادراک یاد کنیم، پس اسباب [ارادت‏ها]، پس اسباب قدرت، پس اسباب خوردنى بر سبیل تلویح«252» نه بر سبیل استقصا.

طرف اوّل«253»- در نعمتهاى بارى تعالى در خلق اسباب ادراک‏

بدان که حق تعالى نبات را بیافرید، و او کامل وجودتر از سنگ و کلوخ و آهن و مس و جز آن است از گوهرهایى که نبالد و غذا نگیرد. چه در نبات قوّتى آفرید که غذا را بخود کشد از جهت بیخ و رگها که در زمین دارد، و براى او در آن آلت‏ها مهیا گردانید که غذا را بخود کشد، و آن رگهاى باریک است که در هر برگى بینى، پس اصل‏هاى آن ستبر شود، پس شاخ زند، و همیشه باریک مى‏شود و شاخ مى‏زند تا رگها شعرى شود و در اجزاى برگ گسترده گردد تا به حدى که چشم آن را نبیند. الا آن است که نبات با این کمال ناقص است، چه اگر غذایى نیابد که سوى او رانده آید و به اصل او رسد خشک شود، و از جاى دیگر غذا نتواند طلبید، چه طلب به شناختن مطلوب [138] باشد، و رفتن سوى او، و نبات از آن عاجز است. پس نوعى از نعمتهاى حق تعالى بر تو آن است که براى تو آلت حس و حرکت آفرید در طلب غذا. پس ترتیب حکمت خداى بین در آفریدن پنج حس که آلت ادراک است.

و اوّل آن حس لمس است، و براى تو آفریده شده است تا چون آتش سوزان یا شمشیر برّان به تو رسد دریابى و از آن بگریزى. و آن اوّل حسى است که براى حیوان آفریده شده. و حیوانى صورت نبندد که نه او را این حس باشد، که اگر این حس او را اصلا نباشد حیوان نبود. و کمتر درجات حس آن است که پیوسته خود را بدانچه بدو لاصق شود دریابد. چه دریافتن دور لا محاله حسى کامل‏تر است. و این حس همه حیوانات را موجود است تا کرمى را که در گل باشد، چه اگر سوزنى در او خلى، براى گریختن خود را درکشد، نه چون نبات که اگر آن را ببرى خود را در نکشد، زیرا که بریدن درنیابد. الا آن است که اگر تو را جز این حس نبودى ناقص بودى چون کرم، و غذاى خود طلب نتوانستى کرد اگر دور بودى، بلکه آن چه به تن تو پیوستى آن را دریافتى و به خود درکشیدى.

پس محتاج شدى به حسى که دور را دریابى، پس حس شم براى تو بیافرید. الا آن است که بدان بوى دریابى و ندانى که از کدام سوى آید. پس محتاج شوى بدانچه جانبهاى بسیار بگردى تا باشد که غذایى که بوى آن کشیده‏اى دریابى، و باشد که نیابى. پس در غایت نقصان بودى اگر براى تو

                        ترجمه‏احیاءعلوم‏الدین، جلد4، ص: 189

جز این نیافریدى.

پس براى تو چشم آفرید تا دور را بینى و جهت آن دریابى و قصد آن جهت معین کنى. الا آن است که اگر براى تو جز این نیافریدى ناقص بودى، چه آن چه پس دیوارها و حجابها بودى بدان درنیافتى، و غذایى که میان تو و او حجاب نبودى بدیدى، و دشمنى را که میان تو و او حجاب نبودى بدیدى [اما آن چه میان تو و او حجاب بودى ندیدى‏]. و باشد که حجاب برنخاستى مگر پس از نزدیکى دشمن و نتوانستى گریخت.

پس براى تو شنوایى آفرید تا آوازهاى آن از پس دیوارها دریابى چون حرکتها حاصل آید، براى آن که به چشم جز چیزى حاضر نتوانى دید. اما غایب را نتوانى شناخت مگر به سخنى که از حرفها و آوازها منظوم شود که به حس سمع آن را دریابى. پس حاجت تو بدان ماسّه بود، پس براى تو آن را بیافرید و به فهم سخن از دیگر حیوانات ممیّز گردانید.

و آن همه تو را بس نکردى اگر حس ذوق نبودى، چه غذا به تو رسد و ندانى که موافق است یا مخالف، پس آن را بخورى و هلاک شوى، چون درخت در بیخ او هر مایعى که ریخته شود و او آن را بکشد و بسیار باشد که سبب خشک شدن او بود.

پس آن همه بسنده نبودى اگر در پیش دماغ تو ادراکى دیگر نیافریدى که آن را حس مشترک گویند که این پنج محسوس بدو رسد، و در وى جمع شود. و اگر نه آنستى، کار بر تو دراز شدى، چه اگر تو صبر زرد بخوردى و آن تلخ و مخالف بودى پس آن را بگذاشتى، چون بار دیگر آن را بدیدى نشناختى که این آن زیانکار است تا بار دوم نچشیدى اگر نه حس مشترک بودى. چه چشم زردى ببیند و تلخى درنیابد، پس چگونه از آن باز بودى! و ذوق تلخى دریابد و زردى نه. پس چاره نباشد از حاکمى که زردى و تلخى هر دو نزدیک او جمع شود تا چون زردى دریابد حکم کند که تلخ است تا از تناول آن بار دیگر باز باشد. و در این همه حیوانات با تو شریک‏اند، چه گوسفند را این همه حسها هست.

و اگر تو را جز این نبودى ناقص بودى، چه بهیمه را به حیله بگیرند، پس نداند که از آن چگونه خلاص جوید چون وى را بند [139] کنند، و باشد که خود را در چاه اندازد و نداند که بدان هلاک شود، و همچنین چیزى خورد که در حال بدان لذت یابد و در ثانى الحال زیان دارد، پس رنجور شود و بمیرد. چه او را جز دریافت حاضر نیست، و اما دریافت عاقبتها ندارد. پس حق تعالى تو را ممیز گردانید و صفتى دیگر کرامت فرمود که آن شریف‏تر از همه است، و آن عقل است. پس بدان زیان طعامها و سود آن و آن چه در حال و مآل زیان دارد دریابى، و کیفیت پختن طعامها و فراهم آوردن آن و ساختن اسباب آن بدانى، پس به عقل خود در خوردن که سبب صحت تو است منفعت گیرى، و آن خسیس‏تر فایده‏هاى عقل است و کمتر حکمتى که در اوست. بلکه حکمت بزرگتر در او

                        ترجمه‏احیاءعلوم‏الدین، جلد4، ص: 190

معرفت خداى تعالى، و معرفت افعال اوست، و معرفت حکمت او در عالم او. و در این مقام فایده‏هاى حس در حق تو بگردد،«254» پس پنج حس چون جاسوسان و اصحاب اخبار و موکلان نواحى مملکت باشند. و یکى از ایشان به اخبار لونها موکل است، و دیگرى به اخبار آوازها، و دیگرى به اخبار بویها، و دیگر به اخبار مزه‏ها، و دیگرى به اخبار گرمى و سردى و درشتى و لشنى«255» و سختى و نرمى و جز آن. و این بریدان و جاسوسان خبرها از أقطار مملکت حاصل کنند و به حس مشترک سپارند. و حس مشترک در مقدم دماغ نشسته است، چون صاحب قصه‏ها و نامه‏ها که بر در پادشاه باشد، قصه‏ها و نامه‏ها را که از نواحى عالم رسد بگیرد و جمع کند و آن به مهر باشد [و به پادشاه سپارد]، چه او را جز گرفتن و نگاه داشتن نیست، و اما حقایق آن چه در آن است نداند. و لیکن چون دل عاقل یابد که امیر و پادشاه است، انهاهاى«256» مهر کرده را بدو رساند.

پس پادشاه او را تفتیش فرماید و از آن بر اسرار مملکت مطلع شود، و در آن حکمهاى عجیب کند که استقصاى آن در این مقام امکان ندارد. و به حسب آن چه از احکام و مصالح وى را روشن شود لشکرها را حرکت فرماید، و آن عضوهاست، گاهى در طلب، و گاهى در هرب«257»، و گاهى در إتمام تدبیرها که وى را پیش آید.

پس این سیاقت نعمت حق تعالى است بر تو در إدراکها. و گمان مبر که ما آن را مستوفى«258» کردیم. چه حسهاى ظاهر بعضى از ادراکهاست، و بصر یکى است از جمله حسها، و چشم یک آلت است آن را. و چشم از ده طبقه مختلف مرکب است: بعضى از آن رطوبتهاست، و بعضى اغشیه است، و بعضى غشاها چون تار عنکبوت است، و بعضى چون مشیمه، و بعضى از این رطوبتها چون سفیدى بیضه است، و بعضى چون یخ. و هر یکى را از این ده طبقه صفتى و صورتى و شکلى و هیئتى و عرضى و تدویرى و ترکیبى است، اگر یک طبقه از جمله ده طبقه، یا یک صفت از جمله صفتهاى ده‏گانه هر طبقه مختل شود، بینایى اختلال پذیرد، و همه طبیبان و کحّالان از آن عاجز آیند. پس این در یک حس است، و حس سمع و دیگر حسها را بدین قیاس کن، بلکه استیفاى حکمتهاى حق تعالى و انواع نعمت او در جسم بینایى و طبقات آن در مجلدهاى بسیار ممکن نگردد، با آن چه جمله آن بیش از جوزى خرد نیست. پس در همه تن و دیگر اندامها و عجایب آن چه گمان برى؟ و این اشارت‏هاست سوى نعمتهاى حق تعالى در آفریدن إدراکها.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید